dardonyayetosaatchand

چند دقیقه به وصال؛ نگاهی به فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»

به نظرم ذاتا همه به دنبال معنا هستیم. ممکن است سرگرم باشیم با زندگی، با مشغله ها و گرفتاری هایمان… ولی هر از گاهی ته دلمان حس میکنیم به چیزی عمیق تر نیاز داریم… این جور وقتهاست که میرویم سراغ هنر. اصلا کار هنر از بدو شروعش همین بوده… ارائه ی معنا. کلامی تازه پشت بوم نقاشی، زیر کلاویه های پیانو، یا روی پرده سینما…
زمستان را دوست دارم به هزاران دلیل که یکی از آنها وجود جشنواره فجر است… فرصتی کوتاه که بروی بنشینی روی صندلی های تالار وحدت و سینما آزادی و تئاتر شهر، چشم بدوزی به صحنه، و بگردی دنبال تکه های معنا که مثل قطعات پازل “خالی”های وجودت را پر کنند… حرفی تازه که در کشاکش زندگی روزمره جا مانده است، فراموش شده است و جای خالی اش احساس میشود. این هنر است که از راه میرسد و مانند قدیسه ای مهربان ما را نجات میدهد و گمشده مان را در گوشمان زمزمه میکند… ما را به انسانهایی بهتر تبدیل میکند. از سالن که بیرون می آییم دیگر آن آدمهای قبلی نیستیم. کاملتر شده ایم. این جادوی هنر و هنرمند است و به راستی چه تحفه ی کمیاب و ارزشمندیست هنر خوب.
زمستان امسال نیز به رسم عادت بوی جشنواره که آمد یک سری بلیت رزرو کردم. فیلمها را نمیشناختم، امیدوار بودم سودای سیمرغ ۱ که هرروز ظهر ما را روی صندلی های سینما آزادی، روبروی پرده می نشاند واقعا حرفی برای گفتن داشته باشد … حرفی برآمده از دل، برای جویندگان معنا، نه برای گیشه… خوب به خاطر دارم که هرروز قبل از شروع فیلم، یک کلیپ تبلیغاتی کوتاه مربوط به بنیاد امور بیماری های خاص نشان میدادند و حالا که فکر میکنم، به یاد می آورم که اکثر روزها صرفا برای تماشای مجدد این کلیپ سینما میرفتم. چهار-پنج دقیقه بیشتر نبود، ولی موسیقی دلنشین و صدای گرم مونولوگ هایش روی صفحه ذهنم حک میشد و روز و شب تکرار. خود فیلمها اکثرا چنگی به دل نمیزدند. ارغوان را که دیدم چند مدتی قید سینما رفتن را به کل زدم. «در دنیای تو ساعت چند است؟» اما در لیست فیلمهای رزرو شده من نبود. جشنواره برای من با چند فیلم متوسط تمام شد و تا همین هفته پیش که در اکران عمومی خارج از جشنواره به تماشای این فیلم نشستم نمیدانستم در دنیای او واقعا ساعت چند است…

در دنیای تو ساعت چند است؟

صفی یزدانیان سالها در کسوت منتقد در نشریات و مجلات مطرح سینمایی، از جمله مجله فیلم فعالیت میکرد. «در دنیای تو…» نخستین فیلم بلند سینمایی وی محسوب میشود. عاشقانه ای از جنس Amélie، زیر باران رشت. حکایت عشقی یک سویه و نایاب. داستان فرهاد و گلی، و نه شیرین. شاید چون یک سویه است. فرهاد قصه ی یزدانیان سالها به انتظار یگانه عشق دوران کودکی اش مینشیند. گلی اما بی خبر است. آنسوی کره ی خاکی، جایی در فرانسه زندگی میکند و فرهاد در رشت روز و شب را با یاد او میگذراند. در تمام بیست سال دوری گلی، فرهاد با عشقی کم نظیر همه چیز را در مورد وی می آموزد. هرآنچه درد این جبر جغرافیایی را اندکی مرهم میبخشد. فرهاد زبان فرانسوی یاد میگیرد. پنیر فرانسوی درست میکند. ساعت را به وقت پاریس میخواند. و روز و شب در رویاهای خود با گلی خیابانها را قدم میزند.

دست سرنوشت گلی را پس از بیست سال به وطن بازمیگرداند. در همان بدو ورودش فرهاد به استقبالش می آید ولی گلی او را به خاطر نمی آورد. مابقی فیلم نیز روایتی است شاعرانه از اصرار فرهاد و انکار گلی، ولی نه به آن شکل لوس و بالیوودگونه ی مرسوم در سینمای گیشه، بلکه در فضایی سورئال از جنس سینمای ژان پیر ژنت. رویاهای فرهاد، دویدنش به سوی دوربین، صحنه ی پر شدن درشکه و تصورات فرهاد از پاریس همه و همه یادآور شاهکارهای سینمای فرانسه؛ علی الخصوص امثال «آملی» و «یک نامزدی بسیار طولانی» هستند.

dardonyayetosaatchandast21

تصاویر فیلم خیره کننده هستند. فیلمبرداری وقار و آرامشی خاص دارد. طراحی صحنه و لباس، انتخاب لوکیشن های فیلم و اصلا انتخاب شهر رشت به عنوان محل وقوع این عاشقانه کاملا مناسب هستند. انتخاب پاریس به عنوان شهر غربت گلی احتمالا به خاطر فرانسه بلد بودن زوج مصفا-حاتمی بوده است و این موضوع با تم کلی فیلم که به سینمای فرانسه نزدیک است نیز هماهنگی قابل توجهی دارد.
به نظرم «در دنیای تو…» روی لبه ی تیغ حرکت میکند. اندکی لغزش آن را به “ارغوان” تبدیل میکند؛ تصاویری بدیع، شخصیت های کارت پستالی ، روشنفکرنما و تهی با چاشنی غربت، سطحی و فخرفروشانه، متظاهر و جلف. ولی یزدانیان زیاده گویی نکرده است. فیلم از ادا و اطوار به دور است. داستان بسیار ساده است. فیلمنامه پیچ های مضحک و تماشاگر فریبانه ندارد ولی میتوانست کمی درگیر کننده تر باشد. کمی طولانی تر، متشنج تر… حمید چرا خودکشی کرد؟ ماجرای علی چه بود؟ صحنه ی آرایشگاه چه هدفی را دنبال میکرد اگر قرار نبود در مورد آنچه میان علی و گلی گذشته بیشتر بدانیم؟ چرا گلی همه چیز را به خاطر می آورد به جز فرهاد؛ عشق دوران کودکی اش؟ مگر اصلا چنین چیزی ممکن است؟ شاید هم ممکن نباشد و حقیقت چیز دیگری باشد، به راستی چرا وقتی حقیقت را میدانیم داستانی خیالی از خود میسازیم؟ شاید چون حقیقت همیشه یا وحشتناک است یا کسل کننده.

what's the time in your world

ایرادات مختصر فیلم به نظر من همین حفره های داستان بودند. فیلمنامه به اندکی تجزیه و تحلیل بیشتر نیاز داشت تا شخصیت پردازی آن پخته تر شود. بازی ها درخور هستند. زوج مصفا-حاتمی روز به روز بیشتر جای خود را در سینمای ایران باز میکند. موسیقی فیلم شاهکار است. تلفیق ملودی های محلی رشت با قطعات کلاسیک توسط کریستوف رضاعی. در کل میتوان گفت فیلم در حد و اندازه های جهانی است. میتوانست درگیرکننده تر و پخته تر باشد ولی به همین شکلی که هست نیز زیباست. به نظرم از پس وظیفه هنری خود برمی آید و پس از ترک سالن شما را به فکر فرو میبرد. آن آدم دو ساعت پیش نیستید. تکه دیگری از پازل “خالی”هایتان را پیدا کرده اید و احساس خوبی در دل دارید.. تیتراژ پایانی موجب ناراحتیتان میشود که چرا تمام شد. می ارزید. چراغ های سالن روشن میشوند. تماشاگران روی صندلی های خود نشسته اند. کسی برنمیخیزد. حالا نه. کمی زود است. دست به زیر چانه دارند و لبخندی بر لب. موسیقی تیتراژ کریستوف رضاعی را میشنوند و با خود می اندیشند: “در دنیای تو ساعت چند است؟”




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *